|
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
|
داشته ها...
مشت هایم را نرم نرم باز می کنم
و می نگرم ...
دستانم را
به داشته های زندگی ام....
می لغزند...
می ریزند...
نرم نرم...
از سر انگشتانم...کناره های دستانم...لای انگشتانم....
هر چه هست...
باز می نگرم...
خالی دستانم را
اما چیزی مانده انگار !
چیزی مثل همه چیز...مثل هیچ چیز
ومن می ناممش...:
زمانی برای زیستن....!
گرچه از هر سو" سیاه" برق میزند
هنوز هم به " سپید" معتقدم...
هرگز باور نمی کنیم
مرگ را...
این شگفت ترین فصل زندگی!!!
تنها فراموش می کنیم
ناباوری مان را...
باری... مرگ است در چشم زندگان:
فراموشی یک ناباوری!