|
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
|
تنها صداست که می ماند...
و صدای تو چه خوب ماند ...چه خوب...
در این گردون که چیزی سخت می ماند !
" خونه باید سبز باشه! سبز
.... حرف سرچشمه ی زلال محبته!"
(دیالوگ هایی از "خسرو شکیبایی" در سریال خانه ی سبز)
آره ...این ها رو حنجره ی تو مانا کرد.
چه فریادی می زدی:
" این زن حق منه..عشق منه..همه ی زندگی منه"
(دیالوگ فیلم "هامون")
هنوزم فریادت رعشه به تنم میاره!
چه اشکی ریختی تو اون تاکسی..."فیلم پری" یادته؟
کی بود که با تو گریه نکنه؟!!!
حالا ما مجبوریم " بی تو" اشک بریزیم
برای همه ی حرف هایی که می تونست با صدای تو
واسه همیشه بمونه این جا
اما تو نتونستی بگی... و رفتی...
حالا خودت بگو کی بهتر از تو می تونه بغض کنه؟!
کاش حد اقل می تونستیم بهتر از تو این بغض رو گریه کنیم...
اما کی بهتر از تو...
"خسرو شکیبایی" نازنین همیشه هستی با اون موهای لخت و مشکی..کتف چهار شونه و صدای ..........
آره... صدایی که می ماند ... می پیچد... و می وزد در گوش زمان...!
اما
زیر پتو!
آخ...