تبليغاتX
.....از نا کجا
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
هیچ وقت سال را

            این قدر دوست ندارم

                             که روز های آخر اسفند را...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 19:22  توسط تینا 

پیوست:

دوستان عزیز!

موضوعاتی شبیه اونچه در ۲ پست اخیر این وبلاگ آمده -البته به صورت اشاره هایی کوتاه- به نظر من(و جمع زیادی از صاحب نظران  )بحث تازه ای نیست.همان طور که خودتون بین حرفاتون نام بردین اندیشمندان زیادی در این موارد نظریه پردازی کردن ومکتب های مختلف نظر یه های گوناگونی دارند شاید...که من اعتراف میکنم آگاهی چندانی ندارم از همه ی آنها!

به نظر من میرسه مکانی مثل وبلاگ شاید اون قدر توان نداشته باشه که بحث پیرامون این نظریه ها رو سامان بده و به یه جمع بندی شایسته برسونه...اما...!!!

 ...(فکر میکنم اگه این موضوعات را "کاربردی" و"شخصی"بنگریم و نظرمون رو اون طور که زندگیشان میکنیم بیان کنیم شاید به چیز های تازه ای برسیم!)

شما تو زندگی واقعی تون با این مسائل چگونه اید؟؟ با تمام اونچه خوندین و میدونین...

من رو تفکر در خلا به نوشتن این ها نرسونده...من رو زندگی واقعی به تفکر واداشته...و نیاز به حل مسئله برای ادامه ی راه والبته ادامه ی زیبای راه زندگی...واگر چنین نبود شاید هرگز به این چیز ها نمی اندیشیدم!

البته ذکر کنم این حرفم اصلا به این معنی نیست که(بحث پیرامون نظریات رو دوست ندارم یا مطالعه رو)ابدا چنین نیست...بلکه خواستم هدفم وانگیزه ام رو از این نوشتن بگم...

کما اینکه اون بحث ها هم  مفید و زیباست ومن مشتاقم

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 2:8  توسط تینا  | 

جبر بن بست بشریت؟

 یا بزرگترین حریف او؟                             

یا....؟                                                  "  گفتار دیگر..."

چه توجیهی (برای درد هایی ست که علتش از دست ما خارج بوده؟...یا حد اقل از درک ما خارج است.)..

                                                                                     (به نقل از پست قبلی این وبلاگ)

 

من در 1984 میلادی در قاره ی آسیا در کشور ایران با جنسیت زن متولد شدم.

پدرم     xومادرمy  بودند ,قیافه ام این بود و...

 

تا 14 سالگی که نفهمیدم چی شد(؟) ناگهان از 14 سالگی شروع کردم به فهمیدن.10 سال هم

طول کشید تا آن 14 سال را فهمیدم!(متخصصان رشد معتقدند که 12 سال اول زندگی, نقش مهمی در باقی زندگی فرد دارد.

هر چند من این موضوع رو از تجربه ی فردی  م گفتم وکاری به عقیده ی متخصصان رشد نداشتم!) 

 

میپرسم در قبال وقایع قبل از به دنیا آمدنم(خانواده , کشور,قیافه,ضریب هوشی,..) من اختیار داشتم؟؟

در قبال آن 14 سال چی؟ 

در قبال 10 سالی که فقط به آنالیز و کشف گذشت ومن برای درک خودم و برای ادامه ی زندگی,راهی جز آن نمیدیدم...چه؟؟

من اختیار داشتم؟

حالا که روی گسل اختیار ایستاده ام چه؟!! 

حالا که میدانم هر تصمیم امروزم باقی زندگی ام را شکل میدهد چه؟

آیا امروز نسبت به عواملی که در وجودم هست و به تصمیم گیری من شکل میدهد...مختارم؟؟

این مجموعه عوامل هر چه هستند یادگار  این 24 سال هستند ؟...نه؟

 

یا نه اگر بر فرض چنان جلو روم که مستقل از این عوامل باشم ... یا حد اقل این عوامل را در کف اختیار خود بگیرم

آیا موضوع به همین جا ختم میشود؟

آیا مجموعه عواملی که موجب تصمصم گیری من میشوند (فقط) درون من هستند؟؟

اتفاقات بیرونی که به موازات زندگیم پیش می آیند چه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 16:21  توسط تینا  |