تبليغاتX
.....از نا کجا
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش

اشاره ای کوچک به مبحثی بزرگ!                                           "گفتار نخست":

اخیرا در در مقاله ای به جمله ا ی بر خوردم که می گفت:

"دانش حقیقی دانشی ست که پس از تمام خواندن ها و فراموش کردن ها در دماغ باقی بماند."

 

آنچه در وجود من- به صورت تجربی و نا خود آگاه  نه آکادمیک و نه صرفا آگاهانه- درباره ی  موضوعی به نام( خدا )نقش بسته  چیزی ست شبیه مصداق همین جمله.

 

آری چیزی که  از دوران کودکی و نوجوانی پیرامون  خدا  در من باقی مانده  تقریبا این است که:

"خدا وجودی ست فوق العاده بزرگ آن قدر که حتی در وهم و تصور انسانی هم نمی گنجد و نشانه های این عظمت وصف نا شدنی او  در عالم خلقتش است"

 

یعنی تمام پدیده ها معجزه ای هستند که خبر از بزرگی خالق می دهند.

وآموزگارانم نیز  معمولا این نوع ادراک را به چاشنی ده ها مثال از عالم خلقت می آمیختند...

...........................................................................................................

 

اما در سال های اخیر چیزی  دیگر در و جودم لب به سخن گشود .

دیدم که :"گویا بشر ذاتا موجود بد بینی  ست"!!

نه نه قصد منفی بافی ندارم !!

منظورم این است که گویا چیزی اصیل و ریشه دار در و جود انسان است که :"تنها خواستار( ایده آل ها)ست

او تمام چیز های خوب را طبیعی و تمام چیز های بد را غیره طبیعی می بیند .و به این ترتیب اصولا نقطه توجه او چیز هایی ست که به نظرش غیره عادی و غیره طبیعی می آید.

 

مثلا اگر نوزادی هنگام تولد به جای 5 انگشت 4 انگشت داشته باشد اما سایر اندام های او در نهایت سلامت ودر وضعیت طبیعی باشد.   نمی گویند: خوبه ! کلیه و قلب و ریه و چشم و گوش و پا و زبان و چه  وچه ی این نوزاد سالم است .  بلکه می گویند: آخی طفلک ...یک دستش یک انگشت کم داره !

 

یا فرض کنیم لباس فوق العاده کثیفی را به خشک شویی می دهیم هنگام  تحویل گرفتن آن می بینیم لباس در نهایت تمیزی ست اما...یک لکه ی زرد کوچولو گوشه ی لباس توجه  ما را جلب می کند و خلق مان را تنگ می کند!معمولا نمی گوییم: این لکه و اون لکه و اون لکه و اون لکه پاک شدن ...می گوییم: اه ! ببین چه لکی روش باقی مونده !

و هزاران مثال دیگر از این دست...

............................................................................

نمی دانم اما شاید به همین دلیل است که امروز با اینکه به گمان من هنوز خوبی ها و زیبایی های زندگی از پلشتی ها و زشتی های آن بیشتر است اما...دیدن خوبی ها برای ما قبل از بدیها خیلی سخت است.

 این جا ست که برای من دیگر "چنان توصیفی از خدا عملا کارگر نمی افتد!"

چون اصولا نمی توانم بر زشتی هایی که می بینم بر درد هایی که می بینم چشم بر بندم و خدا را که -گفته اند تنها پناه ماست -در زیبایی ها و شگفتی های بی حد جهان  بجویم !

 

گویا برای تحسین زیبایی ها اول باید از زشتی ها عبور کنم...این جاست که آن خدایی که به من آموخته بودند میان صفحات کتاب های "دینی مدرسه" میان هیاهوی کلاس ... میان ورق پاره های کودکی ام ...در دود قلیان مادر بزرگ نرم نرم تار می شود ...

.............................................................

از درد ها و کاستی هایی که می بینم در شگفتم و می پرسم آخر چرا؟؟؟

چه توجیهی (برای درد هایی ست که علتش از دست ما خارج بوده؟...یا حد اقل از درک ما خارج است.)..

و وقتی میبینم که هیچ کس و هیچ جا جوابی ندارد...غم را و حسرت و سیاهی را می بینم که از دور می آیند!!

این جاست که تلاطمی در من به پا می شود جدالی بزرگ!

چرا که" بی پاسخی وبی علتی "هم برای من نقص به حساب می آید و من در برابر این ها نیز مقاومتی ذاتی را در خود حس میکنم! همان مقاومتی که هر چه غیر از خوبی را غیره عادی می شمارد...

 

من در این مرحله کاری به هیچ مکتب و مسلکی ندارم فقط خودم را می بینم و اینکه نمی خواهم تسلیم این اندوه بشوم  ! در جدال با خود در نهایت ترجیح می دهم به نامی آشنا   رجوع کنم)خدا)...

اما بر خلاف خیلی ها نمی خواهم با نسبت دادن همه ی این( سیاهی های  بی جواب) به خدا او را هم تیره کنم...و این جوری نا امید تر شوم!

..............................................

موضوع کج تابی نشه !!...من اصلا نمی خوام تلاش های بشر رو برای کشف علت نا هنجاری ها بیهوده بینگارم...منظورم جایی ست که بشر به علت رسیده.. مثلا: فهمیده که به فلان علت بیولوزیکی آن کودک ۴ انگشت دارد...حتی فهمیده که آن علت بیولوژیکی هم به کدام علت محیطی بوده ...اما آخر همه ی این علت ها  باز می پرسم چرا؟؟

......................................

من ترجیح میدم فکر کنم اگر... اگر خدایی هست : قد تموم چیز های خوبی ست که نیست و

قد نموم چیز های بدی ست که هست...

این جاست که برای ادامه ی زندگی –البته نه در سیاهی بلکه در هاله ای هر چند کم رنگ از نور- "وجود خدا " برای من وجودی لازم می شود.

وجودی که می توانم "تمام علت های ما فوق بشری" را به او بسپارم....و به خود امید دهم که جایی در بی نهایت این کائنات...علتی هست...علتی هست ...هست....برای تمام این "نا خواستنی ها " اما من نمی دانم آن را و این چنین به آن میل (ایده آلیستی)م پاسخ  می دهم ..شاید !

.....................

بزرگ ترین دلیل من برای وجود خدا زشتی ها و درد های دنیاست....چرا که :

باور من نمی شود... در سر من نمی رود...که این درد ها ....بدون توجیه باشند چه اگر توجیهی نباشد

دنیا مکان تر سناکی ست...و من ترجیح می دهم...تصورم از دنیا چنین نباشد

چرا که اگر دنیا را این چنین سیاه ببینم... مرا یارای زندگی در آن نخواهد بود........
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 2:53  توسط تینا  | 

اگر قیمتی گوهری غم مدار

                           که ضایع نگرداندت روزگار !

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 1:35  توسط تینا