|
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
|
و هر صبح که چشم می گشایم
میبینم باز امروز است...
و امروز هر روز تکرار میشود...!
و فردا هرگز نمی اید...
امید به فردا...لعنتی شوم است که هر روز را... امروز را نابودمی کند...
من فردا
فردای لعنتی!
گریزانم از من امروز...
و امیدی شوم به فردا
فردا
که دگرگونه شوم به دست خویش
الی احسن الحال!
لعنت به این امید که نقاب است گریزم را...
چرا که فردا هرگز نمی اید...
هرگز نمی اید...
نه در قاموس من نه نه
که در قانون دنیا...