|
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
|
جویبار لحظه ها جاری ست...
(اخو ن ثالث)
وقتی هنوز مدرسه ی رنگی اختراع نشده بود....!!
(برای نازنین مهرا)
۶سالم بود.هنوز می تونستم روسری سر نکنم حتی تا ۹ سالگی هم می تونستم! اما مثل همه ی بچه ها که عشق شون شبیه برگتر ها بودنه ارزو میکردم هر چه زود تر اون مانتو و روسری رو بپوشم!
هیچ وقت یادم نمی ره حرفی که دختر عمه م بهم زد .اون ۵ سال از من بزرگ تربود و خوش به حالش اون قدر بزرگ بود که مانتو و روسری بپوشه!!!در برابر اشتیاقم به سر کردن روسری و پوشیدن مانتو گفت: صبر کن...این قدر مانتو و روسری بپوشی که دلت لک بزنه اون و از سرت برداری!! اون موقع نفهمیدم چی میگه.فکر می کردم ا ین و میگه که من و راضی نگه داره تا فقط خودش بزرگ تری کنه!!!اما بعد ها همین حرف و خودم بارهابه دختر کوچولو های دو ست و اشنا زدم که : صبر کن...!!!
خلاصه ......! اولین مکان مقنعه ی اجباری مدرسه بود.و او نیفرم مدرسه ی ما:مانتو شلوار خاکستری مقنعه ی سرمه ای... حدود یک ماهی مقنعه ی سرمه ای رو سر کردیم که گفتند از اداره ی بهداشت بخش نامه اومده که برای دبستانی ها مقنعه ی سفید اجباری ست. چون رنگ تیره وقتی چرک میشه نشون نمی ده.مقنعه سفید باشه که کثیفی ش پیدا بشه و از اون موقع تا امروز رنگ مقنعه ی دبستانی ها سفید مانده...!
وارد دوره ی راهنمایی شدیم فرم ما سر تا پا سرمه ای بود به علاوه ی کیف رنگ تیره و کفش رنگ تیره . این بخشنامه و اساس نامه ی ثبت نام بود اون موقع حدودا یازده ساله بودیم..تازه داشتیم تفاوت با جنس مخالف رو حس میکردیم و میل به جذاب بودن و به قول خودمون خوش تیپ بودن در ما شکل می گرفت.....!
همیشه فکر میکردم کفش ورزشی سفید ظریف و خشگل خیلی شیک و با کلاسه!!! و زیر مانتو شلوار رنگ تیره خیلی میاد... ولی پوشیدن کفش سفید حتی در زنگ های ورزش خلاف مقررات بود . کفشم رو سیاه خریدم و غیره ورزشی چون کفش های ورزشی خشگل همه رنگی بودن...اما هم چنان دلم می خواست ورزشی بپوشم و البته سفیدش که قشنگ تره! !![]()
برای زنگ های ورزش یه کفش دو رنگ خریدم..سرمه ای با رگه های سفید...باید به محض اینکه زنگ ورزش تمام می شد کفش ها مون رو عوض می کردیم و الا در افتادن با ناظم بود و نمره انضباط...و حس تر س و تحقیر...حتی وقتی ورزش زنگ اخر بود جرات می خواست که با همون کفش های ورزشی به خونه بریم و فقط از بچه های جسور بر می امد چون به هر حال جر م بود و اون کفش ها رگه های رنگی داشتند...!!! ![]()
جریان کیف هم بر همین روال بود .حق استفاده از کیف رنگی نداشتیم .همیشه موقع خرید مدرسه کیف های کوله پشتی رنگارنگ رو از پشت ویترین تماشا می کردم و توی دلم فکر میکردم با یه کفش ورزشی سفید و خشگل و اون کیف سبز فسفری چقدر خشگل میشدم یا نه اون ابیه یا این زرده که جیب های بنفش داره...!
وارد دبیرستان شدیم. در نقطه ای دیگر از شهر خیلی دور از راهنمایی. ولی بازفرم ما سر تا پا سرمه ای بودو این دبیرستان که از بهترین های شهر بود ارمغان تازه ای داشت: کفش و جوراب مشکی...اجباری ست! ![]()
ناظم دبیرستان پیر دختربسیار با جذبه ای بود که شرح وجنات و کرامات او خودش یک کتاب است! کاری به مو هایمان نداشت هر قدر مو بیرون بود چیزی نمی گفت . ولی تمام حواسش به کفش و جوراب بود. طوری که من فکر میکردم جلوی او بهتر است روی دست راه برویم تا خوب و دقیق کفش و جوراب هایمان را ببیند که مبادا کسی غیر از مشکی بپوشد!... ماشا الله چنان رنگ مشکی را از رنگ های مشابه تشخیص میداد که عقل متحیر می ماند...![]()
و خدا میداند هر وقت می خواستیم کفش بخریم باید دقت می کدیم که حتی سرمه ای تیره نباشد !چون امکان نداشت از چشمان عجیب و تیز بین ناظم محیر العقول ما که الحق و بی طعنه یادش بخیر دور بماند...!
یادم نمی رود همان ماه های اول سال اول دبیرستان بودیم. یک روز بعد از زنگ تفریح صمیمی ترین دوستم را در کلاس ندیدم. بعد از 15 دقیقه به همراه فراش مدرسه وارد شد در حالی که هم میخندید هم گیج بود هم متعجب شده بود!گویا ان روز هر قدر گشته جوراب مشکی نیافته و لاجرم سفید پوشیده بود.ناظم محترمه ی ما هم او را دیده و از حضورش در کلاس ممانعت به عمل اورده و او را به همراه فراش مدرسه برای خرید جوراب مشکی به مغازه فرستاده بود!...
اما این روند فقط همان سال اول بود. شورای مدرسه تصمیم گرفتند که جوراب ها باید سفید باشد چون جوراب مشکی کثیفی اش پیدا نمی شود. وخلاصه بو مدرسه رو بر داشته!!..
و از سال دوم دبیرستان جرم. پوشیدن جورابی غیر از سفید بود...
و این جریان تا پایان 12 سال تحصیل ما ادامه داشت... تازه در دوره ی پیش دانشگاهی واترقیدیم و سر تا پا سیاه شدیم همه چی سیاه .خودمون میگفتیم شب ها مگر اینکه از سفیدی چشم هامون ماشین ها ما رو ببینن و نزنن بهمون
و
هنوزفکر میکردم کاش می شد یه کفش اسپورت سفید با یه کوله ی رنگی بپوشم...خیلی خوش تیپ می شدم...تازه ماشین ها هم ما رو تشخیص میدادن![]()
بله خلاصه از شما چه پنهون من اولین کفش اسپورت سفیدم رو در یک مکان اموزشی رسمی سال ها بعد از ان جریان در دانشگاه پوشیدم! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
فقط دیگر حس نمیکردم با ان خیلی خشگل و خوش تیپ می شم...![]()
سر گیجه ی بودن گرفته ام!
جور نمی شوم....
چشمم را میگذارم..بینی ام گم میشود..
خانه ام را میگذارم..درخت ام گم میشود..
خورشید م قرینه نیست ! صاف و صوف نیست!
یک تکه اش جور نیست....شاید تکه ی ان گلبرگ است!...گلبرگ افتابگردان ...؟!
وای ی ی ی ی ی ی....
عجب اشتباهی...!
افتابگردان کامل شد... خورشید ناقص است...
حنجره ام فریاد میزند..زبان نمی جنبد...
واژه می اید... معنا گم میشود
معنا می اید...اهنگ می گریزد...
سر گیجه ی گفتن گرفته ام!
جور نمی شوم....