|
پرسه ای در جستجو ی هویت خویش
|
شاملو
از ابتدای گم شده و انتهای پیدا نشده اش!
تکه زمانی ست...
زمانی برای من
زمانی برای خنده هاو اشک هایم
زمانی برای چشیدن طعم غریب درد ها ...و یا مستی از طعم سکر اور شادی ها...
و زمانی شاید برای مز مزه ی طعم ان سیب که می گفتند گاز باید زد!!
اینک منم...
گم گشته در زمان
زمانی برای من..
گام بر میدارم در امتداد خطوط مبهمش
به جست و جوی خویش..
پرسان و افتان خیزان و لغزان ..
و می انگارم که تا بیا بمش دیگر زمانی نیست برای من!
زمانی برای من...یا منی برای زمان؟!
رشد میکنند...
و گاه بی انکه زاده شوند..جنین مرده ای میشوند
در بطن روح.... به گور سپرده..
و این جنین مرده ی سنگین ...حرف های ماست....
که یا درد مندانه سقط میشود...
و یا نرم نرم می میراند ... ذهن ابستنمان را...
تو می اندیشی..پس هستی
من می اندیشم ..پس هستم
تو می اندیشی و می گویی اندیشه ات را
او می شنود ...
و زاده می شود هستی دیگری!
او می اندیشد پس هست
او می اندیشد..پس تو هستی!!
اه ....اما من نمی گویم.
و جان می سپارند..اندیشه ها یم با من..
من نمی گویم..پس نیستم...
همیشه هم لحظه هایم را با تو بودن از سر عشق نیست..
همیشه هم در تو معنا شدن از سر عشق نیست.
گاه توان سراغی از خود گرفتن در من نیست
اسان تر است سراغ تو را گرفتن
گا ه چنان در خود غریبه ام که در هراس سرد این غربت
مرا راهی جز با تو بودن نیست
گاه چنان بی معنایم در گذر لحظه ها و ثانیه ها که
مرا چاره ای جز در تو معنا یافتن نیست
و چه ترد و خشک است پوسته ی این سراغ و لحظه و معنا
که به اشاره ی ناخنم میشکند...!
واسان ترین کار دنیا...نصیحت کردن دیگران.
و این راست ترین حرفی ست که من تا به حال شنیده ام هر چند که
درست به خاطر نمیاورم گفته ی کدامیک از این سه مرد بزرگ است:سقراط..افلاطون..یا ارسطو!؟