شنبه 29 تیر1387
تنها صداست که می ماند...
و صدای تو چه خوب ماند ...چه خوب...
در این گردون که چیزی سخت می ماند !
" خونه باید سبز باشه! سبز
.... حرف سرچشمه ی زلال محبته!"
(دیالوگ هایی از "خسرو شکیبایی" در سریال خانه ی سبز)
آره ...این ها رو حنجره ی تو مانا کرد.
چه فریادی می زدی:" این زن حق منه..عشق منه..همه ی زندگی منه"
(دیالوگ فیلم "هامون")
هنوزم فریادت رعشه به تنم میاره!
چه اشکی ریختی تو اون تاکسی..."فیلم پری" یادته؟
کی بود که با تو گریه نکنه؟!!!
حالا ما مجبوریم " بی تو" اشک بریزیم
برای همه ی حرف هایی که می تونست با صدای تو واسه همیشه بمونه این جا
اما تو نتونستی بگی... و رفتی...
حالا خودت بگو کی بهتر از تو می تونه بغض کنه؟!
کاش حد اقل می تونستیم بهتر از تو این بغض رو گریه کنیم...
اما کی بهتر از تو...
"خسرو شکیبایی" نازنین همیشه هستی با اون موهای لخت و مشکی..کتف چهار شونه و صدای ...
آخه من چی بگم!! آآآخ...
سه شنبه 21 خرداد1387
چرک می نویسم خودم را
و هر چه پاک می کنم
باز جایش می ماند
کو پاک نویس من !؟
جمعه 10 خرداد1387
کسی
چنین فجیع
به کشتن خویش بر نخاست
که من به زندگی نشستم...
"شاملو"
دوشنبه 6 خرداد1387
به اندازه ی تمام خشکسالی امسال گرفته
هوای باریدن...
شنبه 4 خرداد1387
مز مزه می کنم...
انگار فراموشم شده چی خوردم (؟!)
طعم غریبی ست...
تند شور بی مزه گس تلخ
شکست...
سه شنبه 24 اردیبهشت1387
میزنه خودش رو
و من به "اون راه"...
طفلکی تن قفس
تن اون راه...
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
" هیتلر معمولا بر آن است که اشتیاق خویش را به قدرت به جامه ی دلیل بیاراید
و موجه جلوه دهد. عمده دلایلی که اقامه میکند آن است:
۱: سلطه ی وی بر مردمان دیگر به خاطر نفع خود آنان است وبه سودفرهنگ جهان است.
۲: میل به قدرت در قوانین ازلی طبیعت ریشه دارد و کار او فقط آن است که این قوانین را باز شناسد
۳:خود او به فرمان قدرتی بالاتر چون "خدا" یا "سرنوشت" یا" تاریخ" یا "طبیعت" عمل میکند.
۴: کوشش وی برای مسلط شدن دفاعی ست در برابر دیگران که سعی دارند بر او و مردم آلمان استیلا یابند.
و خود وی جز صلح و آزادی نمی خواهد!"
منطق سلطه گرایی ست که می گوید:
" من بر تو حکم می رانم چون مصلحت تو را تشخیص می دهم و نفع تو در آن است که بدون مخالفت از من پیروی کنی"
" گریز از آزادی: اریک فروم"
( به نقل از کتاب" تراژدی قدرت در شاهنامه:مصطفی رحیمی")
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند/جمال چهره ی تو حجت موجه ماست!!!
سوگند به آفتاب...آفتاب آمد
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
لحظه ی دیدار نزدیک است
چه زیبا ست لحظه ی دیدار
ز در درآ و شبستان ما منور کن
محبوب قلب ها آمد
رواق منظر چشم من آشیانه ی توست/کرم نما و فرود آی که خانه خانه ی توست
بوی پیراهن یوسف داری
و...
(در آستانه ی سفر " نائب امام زمان عصر ما" به شیراز)
از خیابان ها ی شهر که میگذرم این روز ها...وجب به وجب بیل برد هایی میبینم با حد اقل ارتفاع ۲ متر حاوی اشعار عاشقانه و چیز هایی از قبیل آنچه نوشتم.
تمام شهر پر است از این ها همراه با عکس هایی بزرگ از "والاترین مقام حکومت ایران" که چهره اش مزین به لبخندی ست به بزرگی حرف های دل مردم...
و چه خوب نگاشته اند حرف های دل مردم را بر پر ده هایی بلند...با این همه رنگ و ترانه!!!
یکشنبه 8 اردیبهشت1387
اگر بخواهم با نام" یک چیز"
- همه چیز را آغاز کنم...
آن:
زندگی ست...!
پنجشنبه 5 اردیبهشت1387
همیشه زندگی سواره رفته و
من پیاده دنبالش دویده ام ...
کاش زمانی که می میرم
پا به پای زندگی
همراهش باشم...
این تنها آرزوی من است!
